با توجه به اینکه خودم بارها به این مشکل برخوردم که در زمان ورود به یک سازمان چطور باید بازخورد بدم، این مقاله رو بسیار جذاب دیدم که همین دیروز هم منتشر شده. انگار پاسخ به سوال چند سال اخیر خودم و تایید برخی رفتارهای قبلی و البته نقد برخی رفتارها بود
اگر نظری در این خصوص دارید یا تجربه ای دارید، حتما بنویسید
وقتی یک مدیر جدید وارد سازمان میشود، دادن بازخورد به تیم کاری دشوار و حساس است. هنوز اعتبار کافی نزد اعضا ندارد، اما باید هرچه سریعتر اثرگذاریاش را نشان دهد. تأخیر در بازخورد ممکن است فرصتهای مهمی را از بین ببرد، و شتابزدگی نیز روابط را تخریب کند. برای مواجهه درست با این چالش، چهار استراتژی کلیدی پیشنهاد میشود:
برای درک عمیق شرایط تیم، لازم است از اقدام سریع پرهیز شود و ابتدا چهار حوزه کلیدی از منظر «یادگیری» بررسی گردد: فنی، بین فردی، فرهنگی و سیاسی. با پرسشهایی در مورد گذشته، حال و آینده، میتوان تصویر واضح تری از فضای واقعی تیم ترسیم کرد. مثال بارز آن «بری» است که ابتدا میخواست سریع به رئیس حسابداری اش بازخورد منفی دهد، اما پس از جمع آوری اطلاعات، با دیدی جامعتر پیشنهاد انتقال به نقش جدیدی را مطرح کرد که هم نیاز سازمان را پوشش دهد و هم توانمندی های فرد را حفظ کند.
اعتماد امری تدریجی است، اما مدیران میتوانند با نمایش آسیب پذیری خود، آن را تسریع کنند. در تمرینی ساده، مدیر میتواند نقاط قوت خود را همراه با جنبه های تاریک آنها (وقتی زیاده روی میشود) به تیم معرفی کند. این کار فضای باز، ایمن و پذیرا برای بازخورد متقابل ایجاد میکند.
گفتگو های فردی در ابتدای کار با تمرکز بر شناخت انگیزه ها، هدف ها و الگوهای ذهنی اعضای تیم، مسیر بازخوردهای آینده را هموارتر میکند. مثل «دیویا» که پس از شنیدن اهداف یکی از کارکنانش، بازخورد را در چارچوب کمک به رسیدن به همان هدف مطرح کرد. همین جهت دهی باعث پذیرش بهتر بازخورد شد.
مدیر جدید ممکن است بخواهد اثبات کند که شایسته این جایگاه است، اما رویکرد افراطی در بازخورد میتواند مخرب باشد. مدیران موفق میدانند که میتوان همزمان هم مستقیم و صریح بود و هم محترمانه و همدلانه. شناخت تمایل طبیعی خود به سمت «نرمی یا سختی» به آمادگی بهتر برای حفظ تعادل در بازخورد کمک میکند.
در نهایت، دادن بازخورد در ابتدای مدیریت، فرصتی طلایی برای بنا نهادن پایه های رهبری مؤثر و ایجاد فرهنگی مبتنی بر صداقت، مسئولیت پذیری و رشد است.
مقاله اصلی: hbr.org